مرغ دل پر می‌زند، در هوایت یا حسن

از صبر تو یا حسن جهان غرق غم است

چون زائر عارف، به حق تو کم است

هــــر کس به زیارت تــــو آیــــد به بقیـع

بــر روی پل صراط ، ثابت قدم است

امام حسن (ع) می‌فرمایند: والاترین مقام نزد خداوند، از آن کسی است که بیشتر از همه به حقوق مردم آشنا باشد و در ادای آن حقوق، بیشتر از همه کوشا باشد؛ و کسی که در برابر برادران دینی خود تواضع کند، خداوند او را از صدیقین و شیعیان امیرالمۆمنین(ع) قرار می‌دهد. حیاة امام حسن بن علی، ج 1، ص 319

سلام بر تو ای غریب‌تر از غریب،

سلام بر مزار بی چراغ و تربت كم زائرت.

سلام بر مظلومی تو در شهر و دیار و كاشانه‌ات...

سلام بر تو که با عصمت و طهارت فاطمی، در خاک غریبانه بقیع آرمیده‌ایی و آفتاب و ماهتاب، تنها سنگ مزار تو هستند...

سلام بر تو که سایبان خستگی‌های تربت پاكت، تنها و تنها، بال کبوترانی است که روز و شب بر آن خاک بوسه می‌زنند!

غریب شهر مدینه تویی که پنجره‌ها ز غربت شب‌های تنهایی تو می‌گریند.

و امروز فرزند پیامبر(ص)، فرزند علی(ع) و فرزند فاطمه(س) دارد در كوچه‌های مدینه تشییع می‌شود و زمین و زمان، سیاه پوشیده است.

سیاه‌پوش تو شد آسمان خسته شهر

تویی که خستگی آسمان به شانه توست

به حضرت امام حسن(ع) عرض شد: چرا شما هرگز نیازمندی را نا امید بر نمی‌گردانید، اگر چه سوار بر شتر باشید؟

امام حسن(ع) فرمودند: خود من هم محتاج و نیازمند درگاه خداوند هستم و دوست دارم که خداوند مرا محروم نگرداند و شرم دارم در حالی که نیازمند هستم، نیازمندان را نا امید کنم. عادت خداوند این است که نعمت‌هایش را بر من ارزانی بدارد و عادت من هم این است که نعمت‌هایش را به بندگانش عطا کنم، و می‌ترسم که اگر از این عادت خود دست بردارم، خداوند هم دست از عادت خود بردارد. نور الابصار، ص 123 - کنز المدفون، ص 434

دسته های سینه زنی

آن طرفها هميشه شلوغ است، خيلي شلوغ، آمده ام تا ببينم دقيقاً چه حالي دارند آدم هاي اينجا... مثل هميشه مسير را گز مي کنم به سمت حرم، بين راه بوي اسپند مي آيد. يکي دو تا دسته عزاداري دارند خودشان را آماده مي کنند همه خيابان را داربست بسته اند و پرچم... بعضي دسته ها دورتر ايستاده اند و بعضي هايشان هم کنارهم. کسي حواسش به اطراف نيست هر کس توي خودش است.
کنار داربست هاي مشکي مي ايستم حال خوشي دارم، حتي نگاه کردنشان هم لطف خوشي به آدم مي دهد دلم يک گوشه دنج مي خواهد و کف دستهايي پر از آب وضو، دلم آب اشک مي خواهد آب باران، من تشنه ام و شنيده ام در کاسه هاي طلايي حاجت شربت هاي گوارايي را تقسيم مي کنند آقا من دلم آب کاسه مي خواهد.
هيأتها پيدا نيستند اما صداي سنج و طبل مي آيد بعضي ها در حال گرم کردن خودشانند خيلي ها هم حواسشان به هيچ جا و هيچ کس نيست همراه با شعرها و حرف هاي عربي راه مي افتم. مسير حرم هر طور که باشد باز مي شود.
علامت بعضي از هيأتها خيلي بزرگند؛ بعضي طولي راه مي پيمايند و بعضي ها همه پراکنده اند، خود ميدان شلوغ است، دسته ها دور ميدان مي چرخند و مي پيچند داخل خيابانها... آدم ها را مي بينم چقدر مرد و زن و کوچک و بزرگ.
جاي سوزن انداختن نيست، دسته هاي عزادار مي آيند و مي روند صداي طبل و سنج با هم آميخته مي شود براي درست شنيدن بايد گوش هايت را تيز کني. تا دلت بخواهد عَلم است و علم کش... بعضي ها هم چوب برداشته اند هر کس آيين خودش را دارد براي سوگواري.
بعضي از علم ها خيلي بزرگ است، کسي اما سنگيني را حس نمي کند بعضي ها هم آتش داده اند توي فانوسهاي روشن روي علم ها... صداي نوحه عربي سوزناک توي خيابان مي پيچد جلوي هيأتها گوسفندها را سر مي برند تا چشم کار مي کند پرچم است علم و کتل و و گهواره...
هر چه پيشتر مي روم آدمها بيشتر مي شوند صداها هم، عرض ادب شلوغي هم دارد، حرم را هم سياه پوشانده اند، عده زيادي ايستاده اند به تماشا، عده اي هم در رفت و آمدند بازار شام شده است از شلوغي، آدم دوست دارد خودش را قاطي همين آدم ها کند ترافيک دل است اينجا اصلاً آدم ها هميشه اينجا سنگ تمام گذاشته اند.
صداي زني ناگاه بلند مي شود فرياد «ياابالفضل ابالفضل» ميدان را بر مي دارد. بچه روي دستها مي چرخد چشم هايش پيداست حال خوشي ندارد مادرش ضجه مي کشد صداي نوحه هم بلندتر شده است آدم ها حال خوشي دارند. کسي بچه را مي گذارد توي آغوش مادرش.
مي ايستم همان جا همان گوشه دنج رو به گنبد طلا، مثل همه آنهايي که ايستاده اند.
آقا يک کليد از آن کاسه هاي اجابت برداريد و توي قفل دلم بچرخانيد و ببينيد وقتي وا مي شود چقدر آرزوي نفس کشيدنتان يک هو مي ريزد ببينيد چقدر گنبدهاي گاه و بي گاه خيال من از قابهاي قد و نيم قد شما تصوير شده است بيرون، ببينيد چقدر آرزويتان را دارم...
چه خوب بوي قدمتان مي آيد و صدايي که در خيالم به گردش آن کليد در قفل مي ماند يک حس کوچک، آهان ديديد چقدر توي دلم پر از عريضه هاي گره خورده است و پارچه هاي سبز رنگ براي دخيل به ضريح شما، همه اش مال شما آقا...

شب کوير و کارواني و بيابان غم

سري به ني و نيزه دار در پيش
شب کوير و کارواني و بيابان غم
و پدر
خفته در بستر خاک
و هفتاد و دو پروانه
خونين جامگان با وفا
و باز رقيه(س) بود و تمام دلواپسي کودکانه اش
و رقيه بود و تمام سه سالگي اش
رنجور و نحيف
بي نوازش دستان مهربان پدري که ديگر نيست
و شيرخواره برادري چون اصغر(ع)
و حلق پاره شده اي
که رفت تا آسمان خدا
سري به ني و نيزه دار در پيش
شب کوير و کارواني از عشيره بني هاشم
بي کسي بود و يک بيابان غم
زخم بود و گامهاي کوچک طفلکان اسير
آن عقب تر اما
دخترکي محزون
تمام بغض سه سالگي اش را
ميان ضرب سيلي و دستان کوچکش
پنهان مي کرد

 

عشق حسینی

سوزناک ترين ناله برخاسته از ژرفاي جان، که شيعه کربلايي با آن ندا، سيدالشهدا(ع) را صدا مي زند، ندايي که قلبهاي عاشق حسين(ع) را به هم متصل مي کند و حسينيان را زير خيمه «ذکر» گرد مي آورد. شعاري که بر پرچم عزاداران محرم، بر پيشاني رزمندگان اسلام، بر لبهاي نوحه سرايان عاشورا مي درخشد و مي شکفد. نداي شوق آميزي که صحابي بزرگوار، جابر بن عبدا... انصاري، وقتي همراه عطيه بر سر تربت حسين(ع) آمد و بيهوش شد، چون عطيه آب به صورتش پاشيد و به هوش آمد، سه بار گفت: «يا حسين! يا حسين! يا حسين! » آنگاه گفت: «احبيب لايجيب حبيبه؟» و سپس به زيارت ابا عبدا...(ع) پرداخت. يا حسين نغمه مظلوميت سيدالشهدا(ع) است. بر ماست که هرگز از ياد اين ذکر غافل نشويم.

سلام بر اربعین

سلام بر ستاره‏های سوخته بر اندام دشت!

اربعین

سلام بر بدن‏های چاک چاک!

سلام بر خورشیدهای بر نیزه!

سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.

سلام بر اربعین!

سلام بر لحظه‏های غریب وصال!

سلام بر لحظه‏ای که تو را از عطر خوش بهشتی‏ات باز شناختم!

سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را می‏دهد!

سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!

سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!

سلام بر خیمه‏های سوخته، بر بدن‏های جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!

ادامه نوشته

یا سید ساجدین

امام سجاد (علیه‌السلام) فرموده‌اند:
گناهانی که دعا را رد می‌کنند، عبارتند از : بدی نیت، بد ذاتی، دورویی با برادران، باور نداشتن اجابت [دعا]، به تأخیر انداختن نمازهای واجب تا هنگامی که وقت شان بگذرد و تقرب نجستن به خداوند عزوجل با نیکی کردن و صدقه دادن و بدزبانی و ناسزا گفتن. (معانی الأخبار، ص 271، ح 2)

نماز، دلتنگ عبادت اوست و خاک، دلواپسِ سجده‏هایش...

دعا منتظر ترنّم اوست و صحیفه سجادیه، در انتظار تبسم دست‏هایش...

شام غریبان، دلواپس ناله‏های عاشورایی اوست و «زینب سلام‌الله‌علیها»، دل نگران زخم دلش...

عاشورا منتظر حضور اوست و کربلا منتظر ادامه نگاهش؛ نگاهی که نورانی دیدن و نورانی اندیشیدن را به نسل‏های خاموش بیاموزد...

ادامه نوشته

کربلا! مسافر تازه نمی خواهی؟!

 

 

کربلا مسافر تازه نمی خواهی؟
 
چقدر این شب های بی قراری دلگیرند

 

دلم دوباره مدام بهانه می گیرد

 

 

دلم باز بی تابی می کند

 

شاید پر پر شدنت را دلم بهانه گرفته است 

شاید دلم دوباره بی تاب بارگاه ملکوتیتان شده است

 

 

 

آقای من

مولای من

این شب ها دلم می خواهد همنوا با زیارت عاشورا، با بغضی که این روزها به گلویم چنگ انداخته چون شب های گذشته فریاد بزند، دوست دارم برای هزارمین بار چشمانم را ببندم و دلم را راهی کنم به سوی بارگاهتان ،به سوی بین الحرمین و بگویم مرا یاری جز شما نیست.

ای آقای من

ای مولای من

آری

بگذارید بگویم:

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
ادامه نوشته

اربعین عاشورا...

آرام تر زينب! تو كه اين گونه با داغ فرود مي آيي نبض خورشيد سقوط مي كند. كاش راه آمدنت از اين مسير، ميسر نمي شد تا داغ غريب غروب عاشورا را دوباره مويه كني.
قافله اشك بي صداتر، اما پرشتاب تر از آب فرات، نوحه مي خواند و بر روي گونه هايت دسته مي رود. چهل روز بغض، هر روز در گلويت متولد شد و تو با آيه هاي صبر آن را فرو نشانده اي. چهل روز بود كه آب خوردن هم برايت ديگر به آساني آب خوردن نبود كه دردي بود به اندازه همه تاريخ كه تشنگي غيرت را به دوش مي كشيد.
آرام باش اي عالمه بي معلم! اينجا كه ديگر غربت براي تو غريب مانده است كه تو بوي خون حسين(ع) را در لايه هاي اين خاك كه باد از پراكنده نمودنش شرم داشت استشمام مي نمايي. صداي التماس خاك را بنگر كه تاب به دل گرفتن اشك هايت را ندارد و آب را كه تا ابد مجرم بي گناه قصه كربلاست.
زينب! اينجا كربلاست! اما غار حراء تو براي مبعوث شدن به رسالت عاشورا نيست كه تو از دل عرفه آغاز شده بودي و در نگاه حاجياني كه به صوت حسين(ع) در دعاي عرفه دل سپرده بودند نه بصيرت آن، حكايت غريب را از بر نموده بودي. عاشوراي تو، آن هنگام بود كه حاجيان فرياد «هل من ناصرا ينصرني» را به پشت گوش جهالت خويش افكنده بودند و از همه فلسفه حج، به جاي خداي كعبه به سنگ كعبه دخيل بستند. اما تو آمدي و در زير خيمه سبز برادرت نه، ولي زمانت، معتكف شدي تا راوي مثنوي عطش بار كربلا شوي.
همه پرده هاي آن نمايش الهي پس از طي چهل وادي عشق، يك به يك از مقابل چشمانت دوباره مي گذرد. كاش فرات براي هميشه تاريخ، از جريان بازمي ايستاد تا صداي شرشرش باز دلت را شرحه شرحه نسازد. هر چند تاريخ، سقاي تشنه كامت را نه به فرات، كه به «هيهات مناالذلّه» مي شناسد. آن گاه كه زانوي ادب در مقابل ولايت حسين بر زمين نهاد.
زينب! خاك خون دل خورده كربلا، در درياي سكوت تو دارد جان مي سپارد. از شكستن آينه پلك هايت، قصه دلت را مي خواند كه صداي غزل خواني شمشيرها گويا پس از چهل روز باز هم گوش هايت را مي نوازد و تو نيز زبان ناله هاي شان را هنوز مي شنوي و مي شناسي. اين ناله شمشير عباس است كه در غزوه عشق، غزل غيرت مي خواند و با خون بر صفحه علقمه، سبوي دلدادگي را مصور مي سازد. و اشك و مشك مي شوند واژه قريب كربلا، تصوير ظهر عاشورا در نگاهت جان مي گيرد آنگاه كه فرياد مؤذن برخاسته بود و گويا بلال بود كه در آخرين روز حيات مادرت از مأذنه مسجد مدينه اذان سرمي داد و تو حسين را درنماز ديده بودي كه مجنون معشوق ازلي شده بود و نيز ليلاي دل بيقرارت.
اين دشت اكنون آرام است اما نگاه ناآرام تو هنوز درغبار جنگ عاشورا مانده است. در وسعت آشوب دلت به حضور و غياب پروانه ها كه مشغول مي شوي بغض ات از پيمانه صبرت سرريز مي شود. بند بند انگشتان پاهايت اين خاك را مي شناسد آنگاه كه شمر، خنجر برگلوي برادرت فرو مي برد و تو نيز از سر درد، پاي بر دل اين خاك مي فشردي، چشم هايت كفاف دلتنگي ات را نمي دهد و خاك به خون نشسته كربلا، از آتش اشك تو خاكستر مي شود. ني نواي دلتنگي مي نوزاد. آيه صبر تلاوت مي كني. صداي گريه زنان و كودكاني كه چهل وادي اسارت را به تو اقتدا كرده بودند تو را به طواف 72 پروانه مي كشاند. نداي «اللهم لبيك» تو، دل عرش را مي لرزاند و تو، به رمي جمرات خويش دركوفه و شام مي انديشي آنگاه كه طعنه هاي گزنده سيه انديشان سبزنشين، دلت را به درد آورد و كاسه صبرت را شكست تو حسين شده بودي در آينه تأنيث. خطبه هايت چون شمشير بر فرق مردم شام فرود مي آمد. غيرت هاي يخ زده شان با شعاع خورشيد كلامت آب مي شد. اما تو اين قبيله قبله برگشته را بهتر مي شناسي. آناني كه همه زندگي خويش را در سراب مانده بودند از آب چه مي فهمند؟ تو انتظار تسلا از مردم كوفه و شام نداشتي كه تو سر سلامت شان گفته بودي كه مردانگي خود را در پس قبرهاي متعفن درون خود دفن كرده بودند. تسليت با تو تناسبي نداشت كه خدا تسلايت داد وقتي در زبانت «ما رايت الاجميلا» را جاري ساخت.در ميان هلهله شاميان و كوفيان، معادله سكوت را بر هم زده بودي و طنين تپيدن خطبه هاي علي وار از حنجره ات، روزگاري را به خاطر مردم كوفه آورده بود كه تو دختر امير بوده اي نه اسير. دراين چهل صباح، خواب خوش اهالي كوفه و شام را پريشان نمودي كه به شوق غلتيدن در انبان هاي سيم وزر، طعمه زهر حكومت يزيد شدند. كار تو، نبش قبر هر روزه مردمي شده بود كه شرافت قي مي نمودند. و خنجر بر حنجره ولايت زمان خويش نهاده بودند، و تو درسال 61 هجري، تفسيري روشني از حج را دردل تاريخ نگاشتي. اكنون بايد برخيزي. بايد تا آن هنگام كه قصه تل زينبيه، تار و پود صبر دلت را از هم نگسست، برخيزي كه بشير خبر برگشتنت را به مردم مدينه داده است.
شهري دل به اميد صبر تو بسته است كه در نبود حسين (ع) چگونه تسلايشان خواهي داد. برخيز و بگذار دامنه روضه خواني كاروان عاشورا تا دل شهري كشيده شود كه قلاب دستان عباس (ع)، تو را برپشت جهاز شتر نشاند.
بگذار مدينه غرق ناله هايي شود كه از نهانخانه جانت بر بستر تاريخ جريان خواهد يافت. برخيز و مابقي اشك هايت را بگذار درخلوت حرم جدت كه تو را درآغوش خدا بنشاند و تسلايت دهد...!