آن طرفها هميشه شلوغ است، خيلي شلوغ، آمده ام تا ببينم دقيقاً چه حالي دارند آدم هاي اينجا... مثل هميشه مسير را گز مي کنم به سمت حرم، بين راه بوي اسپند مي آيد. يکي دو تا دسته عزاداري دارند خودشان را آماده مي کنند همه خيابان را داربست بسته اند و پرچم... بعضي دسته ها دورتر ايستاده اند و بعضي هايشان هم کنارهم. کسي حواسش به اطراف نيست هر کس توي خودش است.
کنار داربست هاي مشکي مي ايستم حال خوشي دارم، حتي نگاه کردنشان هم لطف خوشي به آدم مي دهد دلم يک گوشه دنج مي خواهد و کف دستهايي پر از آب وضو، دلم آب اشک مي خواهد آب باران، من تشنه ام و شنيده ام در کاسه هاي طلايي حاجت شربت هاي گوارايي را تقسيم مي کنند آقا من دلم آب کاسه مي خواهد.
هيأتها پيدا نيستند اما صداي سنج و طبل مي آيد بعضي ها در حال گرم کردن خودشانند خيلي ها هم حواسشان به هيچ جا و هيچ کس نيست همراه با شعرها و حرف هاي عربي راه مي افتم. مسير حرم هر طور که باشد باز مي شود.
علامت بعضي از هيأتها خيلي بزرگند؛ بعضي طولي راه مي پيمايند و بعضي ها همه پراکنده اند، خود ميدان شلوغ است، دسته ها دور ميدان مي چرخند و مي پيچند داخل خيابانها... آدم ها را مي بينم چقدر مرد و زن و کوچک و بزرگ.
جاي سوزن انداختن نيست، دسته هاي عزادار مي آيند و مي روند صداي طبل و سنج با هم آميخته مي شود براي درست شنيدن بايد گوش هايت را تيز کني. تا دلت بخواهد عَلم است و علم کش... بعضي ها هم چوب برداشته اند هر کس آيين خودش را دارد براي سوگواري.
بعضي از علم ها خيلي بزرگ است، کسي اما سنگيني را حس نمي کند بعضي ها هم آتش داده اند توي فانوسهاي روشن روي علم ها... صداي نوحه عربي سوزناک توي خيابان مي پيچد جلوي هيأتها گوسفندها را سر مي برند تا چشم کار مي کند پرچم است علم و کتل و و گهواره...
هر چه پيشتر مي روم آدمها بيشتر مي شوند صداها هم، عرض ادب شلوغي هم دارد، حرم را هم سياه پوشانده اند، عده زيادي ايستاده اند به تماشا، عده اي هم در رفت و آمدند بازار شام شده است از شلوغي، آدم دوست دارد خودش را قاطي همين آدم ها کند ترافيک دل است اينجا اصلاً آدم ها هميشه اينجا سنگ تمام گذاشته اند.
صداي زني ناگاه بلند مي شود فرياد «ياابالفضل ابالفضل» ميدان را بر مي دارد. بچه روي دستها مي چرخد چشم هايش پيداست حال خوشي ندارد مادرش ضجه مي کشد صداي نوحه هم بلندتر شده است آدم ها حال خوشي دارند. کسي بچه را مي گذارد توي آغوش مادرش.
مي ايستم همان جا همان گوشه دنج رو به گنبد طلا، مثل همه آنهايي که ايستاده اند.
آقا يک کليد از آن کاسه هاي اجابت برداريد و توي قفل دلم بچرخانيد و ببينيد وقتي وا مي شود چقدر آرزوي نفس کشيدنتان يک هو مي ريزد ببينيد چقدر گنبدهاي گاه و بي گاه خيال من از قابهاي قد و نيم قد شما تصوير شده است بيرون، ببينيد چقدر آرزويتان را دارم...
چه خوب بوي قدمتان مي آيد و صدايي که در خيالم به گردش آن کليد در قفل مي ماند يک حس کوچک، آهان ديديد چقدر توي دلم پر از عريضه هاي گره خورده است و پارچه هاي سبز رنگ براي دخيل به ضريح شما، همه اش مال شما آقا...