آیادیگرسال قمری، محرم ندارد؟
یا قبل از اینکه مارا چون جنگجویی اسیر، دست بسته به دادگاه دهکده به اصطلاح جهانی ببرند و حکم عدم تنفس برایمان صادر کنند،درهای گفتمان مسالمت آمیز را باز کنیم و مانند یک ملت متمدن و نه غوغا سالاربنشینیم و دم از تفاهم بزنیم.
درست است، می دانیم که گفتمان با یک جانی زور مدار که اسلحه به روی شقیقه مان گذاشته و می گوید یا گفتگو کن یا تورا می کشم مسخره کردن خودمان است. اما چه کنیم که حفظ حیات واجبتر از درگیری با یک خون آشام است. شاید بشود کمی بازیرکی با زورمدار بی احساس کنار آمد .او کار خودش را بکند و ماهم کار خودمان...................؟
(( من مرگ را دردرکنار ظالمین جزسعادت وزندگی را جز شقاوت نمی بینم)) این حرفها چیست، اینها افراط است. اگرکمی بیاندیشی خواهی دید که زندگی در این دنیا اینقدر ها هم سخت نیست فقط کمی مماشات با انسانها را می طلبد.
((کسی که آماده دادن خون قلبش است وخود را برای دیدار خدا آماده کرده است همراه ما بیاید)). چه می گویی مگر چه خبر شده است که این همه دم از خونریزی می زنی. زمان این حرفها گذشته و اکنون دنیا بر محور گفتگو حرک می کند . می دانی اگر این حرفها در رسانه ها پخش شود دیگر کسی از ما حمایت نمی کند.
وما کجاییم؟ البته مقصر هم نیستیم. چرا که پدرانمان نبودند که از کودکی ما را با این گفته های حسین(ع) آشنا کنند، پیراهن سیاهی پوشیدیم و زنجیری گرفتیم و گفتند بزن بر شانه ات و ما نیز در دنیای کودکانه مان از خود می پرسیدیم که لذتِ در میان دوستان بودن جای خود. اما این دانه های به هم پیوسته آهنین که بر شانه من می خورد آیا جز درد آوردن شانه، فایده دیگری هم دارد. وآن وقت کسی نبود که بگوید زنجیر را بر این پشت باید زد که آماده سنگینی غم بشریت باشد و آن دانه های آهنین به هم پیوسته که خروشان در هر کوی با ندای یا حسین عجین می شوند صفوف درهمِ انسانهای آزاده اند که اگر دین ندارند قلبی دردمند آنان را در کنارهم آورده است و فریاد آزاد زیستن را بر می آورند.آری آنزمان که با بچه های محل علامتی چوبی می ساختیم و آنرا به نوبت بلند می کردیم ونمی دانستیم که چرا ابتدای دسته عزاداری یک علامت حرکت می کند و در عصر عاشورا سر فرود می آورد ،جای پدرانمان خالی بود که بگویند این علامت غیرت و شجاعت و بینش است که به نوبت به دست جوانان شیعه بلند می شود و چون دیگر توانی برای یکی باقی نماند، دیگری به زیر آن می رود آنچنان که هیچ تغییری در حرکت آن پدیدار نمی شود و چون می بیند که نتوانسته از امامش دفاع کند و ظالمین جنگ را غالب شدند ، سر فرود می آورد.
پدرانمان نبودند ، چون وظیفه شان غوطه خوردن در مرداب وحشتی بود که جلادی نگون بخت فراهم آورده بود.همانجایی که اگر حسین نبود ، وآنان نیز نمی آموختند از او که مرگِ با عزت به از زندگی با ذلت است، شاید دیگر نمی شد این حرفها را بر زبان جاری ساخت که فکر کردن به این حرفها نیز جرم محسوب می شد. پدرانمان رفتند و خون قلبشان را دادند ،چون آماده ملاقات خدا شده بودند.کسی نبود به ما بگوید ، اما ما که می دانیم .نمی دانم چه کسی به ما فهمانده است.اما بالاخره ما می دانیم که رمز حسینی زیستن سر باختن است. می دانیم که زندگی بدون آرمان مردگی است.میدانیم و می خواهیم که فریاد حسین زنده بماند. دلیلش هم محرم است.محرم برای ما رنگی دیگر دارد ، چون حسین به رنگی دیگر است،وهر که حسینی است رنگی دیگر دارد،رنگ خدا((صبغه الله ومن احسن من الله صبغه)).
شیعه حسین میمیرد اما اسیر نمی شود چون آرمانش را از مولای خود فرا گرفته است.زینب اسیر نبود بلکه اسیر گرفت.او سلسله اموی را اسیر گرفت وبا دستان علوی خویش، آنرا به نابودی کشید.شیعه حسین می ایستد ،اما عقب نمی رود همچنانکه عباس و زهیر ومسلم وحبیب ماندند. و اگر اورا متعرض شوند نظاره گر نیست بلکه با گام مهدوی دشمن را فراری میدهد.
حسین مانند مانیست که به بهانه اینکه اگر فلسطینیان بر مدار قدرت بودند ما را به پشیزی معامله نمی کردند، اکنون بنشینیم ونسل کشی آنان را بنگریم. مولا سپاهیان حر را را سیراب کرد.اگر چه او آب بر ناموس حسین بسته بود و جاده خونبار کربلا را افتتاح کرده بود. وحسین ایستاد همچون کوهی سترگ و استوار و طوفان خشم کفر را به جان خرید. او نمرده است. بلکه این ماییم که جا در جا خشکیده ایم و چون گیاهی سست که جنبنده ای را فایده ای نمی رساند مشغول نعمت سوزی و کفرانیم. اما شاید امیدی باشد که این گیاه بر دامنه کوه روییده است و ارتزاق او از عمق وجود کوه است که (بیمنه رزق الوری).







هر سال که به ماه های محرم و صفر نزدیک میشویم، گوئی دلم به لرزه می افتد که: