از سفر آمده ام

امام حسین

از سفر داغدیده، آمده ام

دل ز هستی بریده، آمده ام

زینبم من، که از دیار عراق

رنج و حسرت کشیده، آمده ام

اینک از شام با لباس سیاه

چون شب بی سپیده، آمده ام

شادی دهر را زکف داده

غم عالم خریده، آمده ام

گرچه با قامتی رسا رفتم

لیک، با قدّی خمیده، آمده ام

پیکر پاک سرو قدانْ را

بروی خاک، دیده آمده ام

دسته گلهای نازنینم را

دست بیداد، چیده آمده ام

دیده ام یک چمن، گل پرپر

خار در دل خلیده، آمده ام

پای هرگل، گلاب گریه ی من

باتأثّر، چکیده آمده ام

باد یغما گر خزان هرچند

بر بهارم وزیده، آمده ام

سربلندم که با اسارت خویش

افتخار آفریده آمده ام

تار و پود ستم، به تیغ سخن

با شهامت، دریده آمده ام

پی محو ستم اگر رفتم

با همان عزم وایده آمده ام

ازکنار مجاهدان شهید

وز جهاد عقیده آمده ام

بارها از سر حسین عزیز

صوت قرآن شنیده آمده ام

گر رود خون زدیده ام نه عجب

من که بی نور دیده آمده ام

هدفم، اعتلای قرآن بود

به مرادم رسیده آمده ام

شاهد صبح و شام من شفق است

کز سفر، داغدیده آمده ام

محمد جواد غفورزاده (شفق)

 

 

با یک لباس پاره

امام حسین

 

بــا کــاروان نیــزه ســفـر می کـنم پدر

با طعنه های حرمله سـر می کـنم پدر

مانـنـد خـواهـران خـودم روی نـاقـه ها

در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر

از کــوچــه نــگــاه و قیــح یــهــودیــان

بــا یــک لبــاس پــاره گـذر می کنم پدر

حــالا بـرو به قـصر ولی نیـمه شب تو را

بـا گــریه های خویش خبر می کنم پدر

این گریه جای خطبه کوبنده مـن است

من هم شبیه عمه خطر می کـنم پدر

بــا دیـدن جـراحــت پـیـشـانی ات دگر

از فـکـر بوسـه صــرف نــظر می کنم پدر

شـام سـیـاه زنـدگی ام را به لطــف تو

- خورشید روی نیزه- سحر می کنم پدر

امـشب اگـر که بوسه نگیرم من از لبت

در ایــن قـمــار عشق ضرر می کنم پدر

 

 

وحید قاسمی

دلِ سوزانِ تنور

امام حسین

 

چه شبی می‌گذر در دلِ پنهانِ تنور

سر ِ خورشید شده گرمی ِ دُکانِ تنور

این چه نوری ست تنور از نفسش روشن شد

این چه داغی ست که آتش زده بر جانِ تنور

دیشبی را شهِ دین در حرمش مهمان بود

امشب ای وای سر او شده مهمانِ تنور

با سرش صاحب این خانه به نانی برسد

کیسه‌ها دوخته و سکه شده نانِ تنور

سر ِ شب روشن اگر بوده تنورش، حتماً

نیمه شب رفته سرش در دلِ سوزانِ تنور

چه بلایی سر ِ نیزه به سرش آوردند؟!

که پناه از همه آورده به دامانِ تنور

شأنِ «برداً و سلاما» ست نزولِ سر او

که فرود آمده از نِی به گلستانِ تنور

نیست مفهوم،‌ شده حبس، به خود می‌پیچد

ناله یِ بی‌ رمق ِ قاریِ قرآنِ تنور

تا قیامت وسطِ شعله بسوزد کم ِ اوست

بیش از این‌هاست در این فاجعه تاوانِ تنور

 

 

محمد رسولی

شب کوير و کارواني و بيابان غم

سري به ني و نيزه دار در پيش
شب کوير و کارواني و بيابان غم
و پدر
خفته در بستر خاک
و هفتاد و دو پروانه
خونين جامگان با وفا
و باز رقيه(س) بود و تمام دلواپسي کودکانه اش
و رقيه بود و تمام سه سالگي اش
رنجور و نحيف
بي نوازش دستان مهربان پدري که ديگر نيست
و شيرخواره برادري چون اصغر(ع)
و حلق پاره شده اي
که رفت تا آسمان خدا
سري به ني و نيزه دار در پيش
شب کوير و کارواني از عشيره بني هاشم
بي کسي بود و يک بيابان غم
زخم بود و گامهاي کوچک طفلکان اسير
آن عقب تر اما
دخترکي محزون
تمام بغض سه سالگي اش را
ميان ضرب سيلي و دستان کوچکش
پنهان مي کرد

 

مقامی فراتر از عرش

امام حسین

 

مرغ دل های ما هوایی شد

گوییا باز کربلایی شد

صحبت از کربلا میان آمد

بی جهت نیست اشکمان آمد

عدّه ای روی لب دعا دارند

عزم رفتن به کربلا دارند

چه زمانی! زمان اوج عزا

اربعینِ حسین،خون خدا

خوش به حال مقامت ای زائر

چه بگوید به وصفت این شاعر

تو مقامت فراتر از عرش است

ظاهراً پای تو بر این فرش است

تو همانی که برگزیده شدی

تو به دست حسین، خریده شدی

عاقبت کربلا نصیبت شد

روضةُ الانبیا نصیبت شد

گرچه توفیق یار ما نشده ...

گره از کار بسته وا نشده ...

بنما بی قرار شش گوشه

یادی از ما کنار شش گوشه

این که ذکر دمادمت بوده

مزد اشک محرّمت بوده

خوش به حالت حسین مزدت داد

می روی دست حق پناهت باد

علقمه، کاظمین و کرب و بلا

یا نجف، کوفه یا که سامرّا

هر کجا می روی به شور و نوا

دارد این شاعر التماس دعا

 

 

محمد فردوسی

شب چهلمت آقا

امام حسین

 

چهل شب است چهل شب هوای دل تنگی

چهل شب است چهل شب فضای دل تنگی

چهل شب است غم تو به گونه ای دیگر...

به دل نشسته و خواند نوای دل تنگی

شب چهلمت آقا چقدر غمگین است

همین غم است برایم بهای دل تنگی

حسین ماه محرم تمام شد، غم تو ....

....هنوز مانده میان سرای دل تنگی

میان روضه بی تابی چهل روزه

چقدر اشک خدایا خدای دل تنگی

چه کربلا چه مدینه چه کل هست جهان

برای ماتم تو شد گدای دل تنگی

اگر حسین نباشد مرا چه غم باشد

حسین روضه سرخی برای دل تنگی

گذشت فصل محرم گذشت عمر غمت

و آه مانده دل ما به پای دل تنگی

 

 

سجاد صفری

با کاروان نیزه

امام حسین

 

می ‌آیم از راهی که خطرها در او گم است از هفت منزلی که سفرها در او گم است

از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده ‌ام اوراق مقتلی که خبرها در او گم است

دردی کشیده‌ ام که دلم داغدار اوست داغی چشیده‌ ام که جگرها در او گم است

با تشنگان چشمه‌ ی «أحلی ‌من ‌العسل» نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است

ادامه نوشته

ای غایب از نظر

امام حسین

ای غایب از نظر، نظری کن به خواهرت

زینب نشسته بر سر قبر مطهرت

یک اربعین گذشته ولی زنده ام هنوز

قامت خمیده آمده سرو صنوبرت

نشناختی مرا ز پس این چروکها

من زینب توأم ز چه رو نیست باورت

لیلاست این که خیمه زده زیر پای تو

بار دگر بگو که اذان گوید اکبرت

این زن که لطمه می زند این گونه بر خودش

او کیست؟ نجمه است عروس برادرت

آقا! سکینه جمله ی اشکش سۆالی است

یعنی کجاست قبر علمدار لشگرت ؟

در کربلا هنوز زنی گریه می کند

زینب کش است ناله ی محزون مادرت

پیغمبری نما و دو دستت برون بیار

از دست من بگیر بقایای دخترت

ای پیکری که زخم تنت بی شماره بود

آورده ام برای تو ته مانده ی سرت

بگرفتم از امام زمان حُکم نبش قبر

تا متصل کنم سر پاکت به پیکرت

باید دوباره وارد گودال خون شوم

خواهم اگر که بوسه بگیرم ز حنجرت

من نیز با تو کشته شدم روز واقعه

اذنی بده که دفن شود با تو خواهرت

دلشوره داشتم که مبادا کنار تو

چشم ربابه باز بیفتد به اصغرت

نذرش قبول سایه نشینی نمی کند

از بس که بر تو هست وفادار ، همسرت

لالایی اش امان مرا نیز بریده است

گوید به ناله ! اصغر من شیر خورده است؟!

سعید توفیقی