آب شرمگین از حضرت عباس و یاران حسین(ع)
آب، آب، آب تشنه جگر سوخته و آتش گرفته بر تو چه رفت در آن روز خون و آتش و شمشير و تو چه كردي وقتي عباس آمده تا تو را براي تشنگان ببرد و نشد كه لبي را تر كني و كودكي را خوشحال؟
آب، مي دانم در آن روز آخرين، در آن ساعتهاي آخرين تو هم آرام و خاموش گريه مي كردي، اشك مي ريختي، اما هيچ كس گريه آبها را نمي بيند مگر خداوند آبها و تو كه آن روز اشك شدي. دلت مي خواست بالي در مي آوردي و خود را به خيمه ها مي رساندي، اما افسوس، افسوس كه بال پروازت نبود و پاي رفتنت در محاصره لشكر سياهي و تو از دور تماشا مي كردي و گوش ات پر از گريه كودكان لب تشنه بود و دلت مثل سير و سركه مي جوشيد، اما افسوس.
دلت تنگ شده بود، دلت تنگ شده بود، مي خواستي اهالي لشكر خدا به سويت بيايند، در كنارت بنشينند، از تو مشتي بردارند و كامي تازه كنند، اما افسوس كه همه اينها آرزوهايي بود كه عملي نمي شد. دلت گرفته بود. در حصار دشمن بودي و دشمن از تو مي نوشيد. دلت مي خواست زهر مي شدي تلخ تلخ تا كام دشمنان حسين را تر نكني، دلت مي خواست ناگهان آتش مي شدي تا لشكر كفر را مي سوزاندي. آرزو داشتي به جاي آب تشنگي مي شدي، عطش مي شدي تا يزيديان از تو بنوشند و تشنه شوند تشنه تشنه تا بدانند كودكان حسين چه مي كشند، تا بدانند قاسم، رقيه، سكينه و... چه مي كشند. تا بدانند خداوند آب را آفريد تا لبي تشنه نماند نه آن كه آن را از ديگران دريغ كنيم. آمدم. در خيالم به آن روز آمدم و تو را ديدم و فرات را كه از شرم مانده بود كه چه بگويد و خاموش و اندوهگين بود. مي خواستي به ياري حسين برخيزي، اما مگر مي شد، مي خواستي در لشكر دشمن نباشي، اما مگر مي شد؟ مي خواستي از كودكان دريغ نشوي، اما مگر مي شد؟ نمي شد و اين تو را آزار مي داد و دلت خون بود.
و ناگهان ابوالفضل را مي بيني، با مشكي بر دوش و مي بيني كه دشمن از او مي گريزد و او خود را به تو مي رساند. به تو نگاهي مي كند و تو عكسش را در خود قاب مي گيري و براي لحظه اي دلت آرام مي شود، سقا براي لحظاتي تو را تماشا مي كند مشتي از تو برمي دارد و تا نزديك دهان مي برد، اما ناگهان تو را مي ريزد و دوباره دلت مي ريزد. مشكش را از تو پر مي كند و تو ذوق مي كني كه مي خواهي به كودكان تشنه برسي ولي افسوس كه نمي رسي، نمي رسي و ناگهان خوني بر زمين مي ريزد و دستي از بدن جدا مي شود و تو ديگر ذوق زده نيستي و ناگهان چكه چكه بر زمين مي ريزي و در خاك فرو مي روي و مشك تير خورده اي بر خاك مي ماند و شهيدي و تو خون گريه مي كني و خاك هم.
آب، آب شرمگين از ياران حسين، آن روز بر تو چه گذشت؟ چه ديدي در آن صحرا و آن حادثه و چگونه تاب آوردي و ديدي كه دشمنان تو را از تشنگان دريغ كردند و تو را بستند بر لبهاي بي رمق.
حالا هزار سال از آن روزها مي گذرد، اما مي دانم تو هنوز آن روزها را به ياد مي آوري، درست مثل همه عاشقاني كه لحظه نوشيدنت حسين را سلام مي گويند اين همه سال گذشته است، اما تو فراموش نكرده اي تشنگي حسين و يارانش را و فراموش نكردي چرايي قيام حسين را و آن همه سختي و مصيبتي را كه اهل بيت امام آن را ديد.
هر سال که به ماه های محرم و صفر نزدیک میشویم، گوئی دلم به لرزه می افتد که: