حسين ايستاده است و به آينده اي فكر مي كند كه اتفاق افتادنش را پيشترها رسول خدا(ص) خبر داده است و حالا حسين در دهه ششم زندگي اش بايد تصميمي بزرگ را عملي كند. اين آخرين بار است كه ميهمان خانه خداست بعد از اين ديگر صاحب خانه را زيارت خواهد كرد، نه خانه را. دروازه هاي بهشت را در فراسوها مي بيند، دوباره به كعبه نگاه مي كند و ناگهان سالهاي فراوان و حوادث فراواني از ذهنش عبور مي كنند، به گذشته فكر مي كند به جدش رسول خدا با آن همه سختي كه در راه اسلام متحمل شد، به علي كه جامعه تاريك، عدالتش را تاب نياورد و پاسخش را با شمشير دادند، به برادرش حسن و گرفتاريهايش براي برپا داشتن حكومت اسلامي و حالا به خود و خاندانش و درختي به نام اسلام كه اين روزها حال و احوال مناسبي ندارد. يزيد خود را باغبان مي داند و حسين خوب مي داند با پرورش اين باغبان هيچ گلي نخواهد روييد. حسين مي داند معاويه و يزيد كلمات نامباركي براي زمينند و بودنشان ننگ جامعه و فكر مي كند و فكر مي كند.
حاجيان مي آيند، از هر سو، از راههاي دور و نزديك با پا و تني خسته مي آيند تا خانه خدا را طواف كنند، همان گونه كه حسين و جمعي از يارانش آمده. اما اين بار حسين تصميمي ديگر دارد، ديگر نمي تواند خانه خدا را طواف كند در حالي كه يزيد و دستگاه ظلمش ارزشها را واژگون مي كنند و حسين مي داند اگر خاموش بنشيند بايد براي هميشه با اسلام خداحافظي كند.
حسين فكر مي كند و دست به عملي مي زند كه اعتراض بزرگ به حكومت جور است او مكه را وداع مي گويد آن هم در روزي كه زائران عازم عرفاتند و اين علامت سؤالي بزرگ است كه طرح آن براي دستگاه حكومت اموي هيچ خوشايند نيست. حسين حج خود را در نيمه راه رها مي كند تا حجاج بدانند حسين نمي تواند خانه خدا را طواف كند، در حالي كه يزيد به نابودي اسلام برخاسته است و اين گونه است كه حج واقعي و حقيقي را در سرزميني ديگر مي جويد و با خود مي انديشد بايد برود و سفري بزرگ را آغاز مي كند، سفري كه سرانجام آن را مي داند اما باز هم مشتاقانه قدم برمي دارد و در اين راه همه عزيزانش را با خود همراه مي كند او مي خواهد معاويه ها و يزيدها بدانند براي حسين آنچه عزيزتر از اهل بيت اوست، آنچه دلپذيرتر از لبخند كودكان اوست، زنده بودن و بقاي اسلام است. او مي داند ماندن او يعني تأييد جور و حسين آزادمردي است كه آزادي از او آبرو يافته است. حسين لحظات سرنوشت سازي را از سر مي گذراند. در ميان راه، راه را بر او بسته اند تا به كوفه نرسد و يزيد حر را فرستاده است تا از او بيعت بگيرد و حسين مي انديشد، مگر مي توان با خودكامگان بيعت كرد و بر حكومتشان مهر تأييد زد؟ كودكانش تشنه اند، ميزبان حتي نمي تواند كودكان حسيني را خندان ببيند، اما حسين مي داند بايد تحمل كند حتي اگر گريه كودكانش دل سنگ را آب كند، حتي اگر ببيند عزيزانش به شمشيرها سپرده مي شوند و خونشان خاك كربلا را رنگين مي كند و دشمن به خيمه هاي اندكش مي تازد و دلواپسي در كربلا موج مي زند و...
حسين شمشيرش را تيز مي كند و اين اشارتي است به تصميم قاطع او در مبارزه با يزيديان كه مي خواهند حسين نباشد تا آنها بتوانند آن گونه عمل كنند كه مي خواهند. شمشير خود را تيز مي كند تا علفهاي هرز جامعه اش را ريشه كن كند و باغ اسلام را پاكسازي كند از آفتهاي ريز و درشت.
**
خون حسين فواره مي زند و زمين مي لرزد و فرشته هاي خداوند عزادار مي شوند و آدمها و كوهها و درياها و درختها و پرنده ها و خداوندي كه حسين را آفريد