نخل خوش قامت کربلا، فدائي ترين يار حسين(ع)، قمر بي مثال بني هاشم، عباس بن علي(ع) معروف به ابوالفضل يا ابوالفضايل بود. شعبه اي از روح والاي حسين(ع) بود و شعله اي از عشق راستين او را به سينه داشت. عشق و علاقه او به حسين(ع) وراي اخوت و برادري اش بود. عشقي دوسويه با پيشينه اي ديرينه.وقار و ادب او در برابر امام(ع) به گونه اي بود که هيچ وقت امام حسين(ع) را برادر صدا نمي کرد. هميشه او را مولا و سرور مي خواند. و امام برحق و راستين خود مي دانست. از طرفي امام حسين(ع) هم همين طور سرشار از ارادت و عشق به عباس بود.وقتي عازم کربلا بودند در بين راه، امام(ع) وقتي مي خواستند برادرشان عباس(ع) را صدا بزنند، مي فرمودند: کجاست برادرم؟ قهرمان سپاهم؟ کجاست قمر بني هاشم؟ و(عباس«ع») هميشه لبيک گويان جواب امام(ع) را مي داد. حتي براي لحظه اي از حمايت امام حسين(ع) دريغ نداشت. هميشه با شمشيري آخته پشت سر امام حسين(ع) حرکت مي کرد.هيچ وقت از همراهي امام(ع) منصرف نشد و هيچ وعده اي از وعده هاي بني اميه به چشم او ننشست. حتي آن شب عاشورا که شمر لعين به نزديک خيمه هاي ابي عبدا...(ع) آمده بود و پسران خواهرش را صدا مي زد و به خيال خودش برايشان امان نامه آورده بود، عباس(ع) مثل شير ژيان بر او خروشيد و امان نامه کودکانه اش را پيشکش بي شرمي و وقاحتش نمود که: براي من امان نامه مي فرستي، در حالي که فرزند رسول خدا(ص) را بي امان مي داني؟ نفرين بر تو و بر امان نامه ات! و حسين(ع) اين دلاورمرد سپاه خود را چه خوب مي شناسد و چه خوب مي داند که پرچم عاشورا به رشادت کدامين قامت بيشتر مي نشيند.

پرچمي که نمادي از آزادي و عزت است و در برابر ذلت و زبوني دوران علم شده است، پرچم ايماني که به مقابله با کفر آمده است و حسين(ع) اين پرچم وزين و آسماني را به بازوان عباس(ع) مي سپارد. بازوان نستوهي که آن چنان براي حسين(ع) علمداري مي کند که يزيد در شگفتي اش مي ماند. وقتي وسايل غارت شده شهداي عاشورا را به شام پيش يزيد مي برند مي بيند که همه وسايل شهدا و حتي علم عباس(ع) آماج تيرها شده است. اما دسته علم سالم مانده است. گويا هيچ تيري به آن اصابت نکرده است. يزيد بسيار شگفت زده مي شود که چگونه است تيرهاي دسته علم همه بوسه بر دست علمدار مي زده اند و او علم حسين(ع) را حتي لحظه اي به زمين نگذاشته است؟ !! اينگونه وفاداري و غيرت است که تاب بر عطش کودکان نمي آورد.وقتي کودکان خردسال حسين(ع) را مي بيند که چگونه خاک گرم دشت بلا بر لبهاي خشکيده شان نشسته و چقدر عطشانند پاي بر رکاب مي گذارد و مشک به دوش مي گيرد و صف شکنانه خود را به فرات مي رساند. و مشک آب کودکان حرم را پر از آب مي کند اما همين عباس دلاور و صف شکن را مي بينيم که موقع برگشت راه به نخلستانها مي گيرد و صف شکنانه نمي آيد چرا که مشک آب گلشن حسين(ع) را به همراه دارد و مي خواهد آن را به سلامت به مقصد برساند و آنقدر ايثارگر است که اين مشک را از چشم خود بيشتر مي پايد اما وقتي که تير عناد يزيديان به مشک آب کودکان هم رحم نمي کند، مي بينيم که چشم عباس بي فروغ در بدرقه آب فرو مي پاشد. ديگر چشم نمي خواهد مگر چشمان حيدري او چقدر تاب بر عطش کودکان دارد؟! کربلا عشق است و من اندر احرام
شد در اين قبله عشاق دوتا تقصيرم
دست من خورد به آبي که نصيب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني
تا که تکميل شود حج من و تقديرم