دوباره بچه هاي محل، دوباره استقبال، باز هم اتحاد، باز هم دست به دست هم دادن و شور و عشق.
جوانان کوچه ما مثل هميشه دست به دست هم داده اند و بار ديگر تصميم گرفته اند با ذکر «ياحسين» فضاي کوچه را با فضاي دلهاي اهالي محل همراه کنند. علي چشمانش را بسته و پرچم «يا حسين» را آرام آرام مي چرخاند؛ گويي مي خواهد با پرچم پرواز کند... عباس که تازه پيراهن مشکي اش را پوشيده و جارويي در دست دارد، با ورود به کوچه، به بچه ها خسته نباشيد مي گويد و بلافاصله مشغول جارو زدن گوشه اي مي شود. اکبر تازه از مدرسه برگشته. هنوز آبي که براي رفع خستگي به سر و صورتش زده خشک نشده که بدون معطلي خودش را به برادر کوچکش مي رساند، براي کمک به نصب پرچم «يا زهرا».
انگار داستان کوچه ما تمامي ندارد... حيرانم از اين چهره هاي غمگين و مصمم و اين همه اراده !
مگر چه شده که علي چنين با شور و عشق پلک ها را بسته و با عَلَمي قصد پرواز دارد؟...
مگر چه شده که عباس با آن همه برو بيايي که داشت حالا متواضعانه سياه پوش شده و جارو به دست...؟
مگر چه شده که اکبر از جانش مايه گذاشته براي نصب يک پرچم سبز...؟
آخر مگر چه شده که باد پرچم «يا زهرا» را در سردر کوچه چنين به حرکت درآورده...؟
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟